چشم تو

چشم خمار خويش را بر همه باز می کنی

نوبت ما که ميرسد اين همه ناز می کنی

**********

چون گوهری که بر سر انگشتری نهند

ای آشنا به چشم تو بيگانه ام هنوز

**********

ديده ی ما چو به اميد تو درياست چرا

به تفرج گذری برلب دريا نکنی

*********

آتش از برق نگاهت ريختی

خواستی تا در ميان شعله ها آبم کنی

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
خاطره

شعرش قشنگ بود با تبادل لينک موافقی؟

عروسك

سلام زيباست........................ولی منتظر باشيد بالاخره نوبتتون ميشه

sahar

سلام.خيلی زيبا می نويسيد.موفق باشيد.

ماهان

بازم عالی بود ...خيلی قشنگ بود ... موفق باشی ...

شایلی

سلام ممنون که اومدین امیدوارم در هدفتون موفق باشین . اینم بنویس .( چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی گیرد )